مانده ام آن خدای حکیمی ک میگویند کی قرارست حکمتش در زندگی من نشان دهد خسته ام خسته تر از آنچه فکرش را کنی...
برای من از دردهایشان میگویند در جوابشان چ بگویم؟هنوز معنی درد را نفهمیده اند ب گمانم شاید...
میدانی درد چیست؟ بگذار برایت بگویم درد آنست ک بخاطر مادرت لبخند از لبهایت کنار نرود
درد لحظه ایست ک بخاطر غرور داداشت حتی اگر سنش ازتو کمتر باشد سکوت کنی وتمام تلاشت را...
میدانی درد چیست اینکه خودت دستت ب جایی بند نباشد و برای خوشبختی خواهرت هرکاری بتوانی انجام دهی...
خیلی حرف است ب تو ظلم کنند و خدا را نمیدانم کی قرارست....
خیلی حرف ها هست ک در دل بمانند بهتر است
من باور روزی میرسد ک همه باافتخار مرا با انگشتشان نشان دهند حتی همان ها ک در حقم نامردی کردند حتی عمه هایی ک بد کردند
حتی دختر عموهایی ک ب جای زبان نیش دارند...
من باور دارم میرسد روزی ک کتابی ب این نام چاپ شود"عاطفه ای ک میان بی عاطفگی ها" عاطفه"ماند...
ب پاس زحمت های مادرم، مهربانی خواهرم، تکیه گاهی برادرم
ب پاس تمام لحظه هایی ک دختر خاله هایم مارا تنها نگذاشتند ب پاس دردکشیدن خاله هایی ک کم برایمان دل نسوزانده اند...
همیشه از خاطره های خوب نوشته ام بگذار یکبار هم از لطافت اشکها و غمهایم بگویم...
اينحا قرار بود گندمک دفتر احساسش را بردارد و تا حوالی دریا برود...
هرچند دریا اينروزها خروشان است...
راستی میدانستید من عاشق بادم و اورا هوهو خان باد مهربان صدا میکنم؟!!
وحتی گاهی با او حرف هم میزنم...
خدایا؟ ب دل نگیر اگر خواهی اشکهایم جاری میشود من ب معجزه هایت ایمان دارم دوستت دارم باور کن....
گندمکی حوالی دریا...ما را در سایت گندمکی حوالی دریا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 42