پاییز با طعم آبان

خرید بک لینک
اینروزها بغضیم همه اش ک نباید لبخند بزنم میگذارم اشکهایم آرام جاری شوند و ب خودم میگویم باز هم صبوری من...

مانده ام آن خدای حکیمی ک میگویند کی قرارست حکمتش در زندگی من نشان دهد خسته ام خسته تر از آنچه فکرش را کنی...

برای من از دردهایشان میگویند در جوابشان چ بگویم؟هنوز معنی درد را نفهمیده اند ب گمانم شاید...

میدانی درد چیست؟ بگذار برایت بگویم درد آنست ک بخاطر مادرت لبخند از لبهایت کنار نرود

درد لحظه ایست ک بخاطر غرور داداشت حتی اگر سنش ازتو کمتر باشد سکوت کنی وتمام تلاشت را...

میدانی درد چیست اینکه خودت دستت ب جایی بند نباشد و برای خوشبختی خواهرت هرکاری بتوانی انجام دهی...

خیلی حرف است ب تو ظلم کنند و خدا را نمیدانم کی قرارست....

خیلی حرف ها هست ک در دل بمانند بهتر است

من باور روزی میرسد ک همه باافتخار مرا با انگشتشان نشان دهند حتی همان ها ک در حقم نامردی کردند حتی عمه هایی ک بد کردند

حتی دختر عموهایی ک ب جای زبان نیش دارند...

من باور دارم میرسد روزی ک کتابی ب این نام چاپ شود"عاطفه ای ک میان بی عاطفگی ها" عاطفه"ماند...

ب پاس زحمت های مادرم، مهربانی خواهرم، تکیه گاهی برادرم

ب پاس تمام لحظه هایی ک دختر خاله هایم مارا تنها نگذاشتند ب پاس دردکشیدن خاله هایی ک کم برایمان دل نسوزانده اند...

همیشه از خاطره های خوب نوشته ام بگذار یکبار هم از لطافت اشکها و غمهایم بگویم...

اينحا قرار بود گندمک دفتر احساسش را بردارد و تا حوالی دریا برود...

هرچند دریا اينروزها خروشان است...

راستی میدانستید من عاشق بادم و اورا هوهو خان باد مهربان صدا میکنم؟!!

وحتی گاهی با او حرف هم میزنم...

خدایا؟ ب دل نگیر اگر خواهی اشکهایم جاری میشود من ب معجزه هایت ایمان دارم دوستت دارم باور کن....

گندمکی حوالی دریا...

ما را در سایت گندمکی حوالی دریا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 23:39

صفحه بندی