
جمعه شبی برگشت
صبح جمعه دختر خاله جان با شوهریش اومدن خونمون دفعه قبلم ک اومدن داداش خونه نبود شیراز بود میگه بهشون بگین من خونه نیستم صبر کنید من ییام بعدا بیاین خونمون
کلیی خوش گذشت اصنم غیبت نکردیم خخخ 
شوهریش دیشب رفت خودشم امروز با آبجي رفتن
اینکه گاهی انقد سرم شلوغ میشه ک وقت نميکنم ب کارام برسم زوگاهی خیلیی زیاد دوس دارم
راستی یکم گل کاشتم تو حیاط کاش زودتر وقت کنم برم یکم گل و گلدون بخرم ک من عاشقم این لطیفای بينظيرو
تاریخای ک باهم ستن جالبه ب نظرم8/8
گندمکانه